جای تو خالی

۵ نظر

623دلم سخت بارانی است
و چقدر جای تو
در این دل بارانی … خالی
چه بی پروا می تازد باد
در این دشت طوفانی
و چه بی رحم می بارد اشک
در این پهنه ی دریایی
دلم سخت طوفانی است
و چقدر جای تو
در این دشت طوفانی … خالی
جای تو خالی …

م-آبکناری / یادمان زمستان ۹۲

 


شعری از فاضل نظری

۶ نظر

366از باغ می برند چراغانیت کنند

تا کاج جشنهای زمستانیت کنند
پوشانده اند روی تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانیت کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانیت کنند
ای گل گمان مبر به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

شاید بهانه ای است که قربانیت کنند


شعر من

بدون نظر

622

 

تو که در شعر من تنها ترینی

تو که تنها گل و زیبا ترینی

در این ایام دوری مکنت و غم

مگو باز که تو عاشق ترینی

م-آبکناری  / تابستان ۹۳


شاید می ترسم

بدون نظر

621

دستانت را سخت می فشارم

و قلبم به شماره می افتد

شاید می ترسم

کاین بار

آخرین فرصت

برای نوازش کلامت باشد …

شاید به قول تو

همه ی اینها خیالی بیش نیست !!!

م-آبکناری / تیر ماه ۱۳۹۳ 


بلکه پنجاه سالِ دیگر…

۱ نظر

یک روز،

بلکه پنجاه سالِ دیگر489

موهای نوه‌ات را نوازش می‌کنی 
در ایوانِ پاییز
و به شعرهای شاعری می‌اندیشی
که در جوانی‌ات
عاشقِ تو بود.

شاعری که اگر زنده بود
هنوز هم می‌توانست
موهای سپیدت را
به نخستین برفِ زمستان تشبیه کند
و در چینِ دور چشمانت
حروفِ مقدسِ نقش شده بر کتیبه‌های کهن را بیابد…

یک روز
بلکه پنجاه سالِ دیگر
ترانه‌ی من را از رادیو خواهی شنید
در برنامه‌ی مروری بر ترانه‌های کهن شاید
و بار دیگر به یادخواهی آورد
سطرهایی را که به  یک لبخند تو نوشته شدند.
تو مرا به یاد خواهی آورد بدون شک
و این شعر در آن روز
تازه‌ترین شعرم برای تو خواهد بود…

*از مجموعه شعر «باران برای تو می‌بارد» / نگاه ۱۳۹۲


سهم من

۵ نظر

فقط با تو بودن برایم کافی است619
این همه ی سهمی است که من از دنیا می خواهم

و بس …
کمکم کن خداحافظیت را فراموش کنم !!!

م-آبکناری


لحظه ی دیدارمان نزدیک است

۴ نظر

دیشب خواب تو را دیدم باز618
خواب دیدم …
در طلوع یک صبح رنگارنگ
در همین نزدیکی
ایستاده ای
آنقدر نزدیک که گویی
وقت آرزوهایم رسیده است
ایستاده ای
با همان پیرهن سرمه ای

شال فیروزه ای
و چشمانی خالی از اشک
لبخند میزدی چون گل سرخ
می خندیدی … اما بی صدا
با اشارتی به سر

بسویت دویدم
آهسته گفتی :
لحظه ی دیدارمان نزدیک است
و آنگاه به همان ساده گی و لبخند

دور شدی
و من سرخوش از این خواب و سراب
عمر تلف می کنم !!!

م-آبکناری / تیر ماه ۱۳۹۳


راست قامت

۳ نظر

به راستی !

             با همه ی خمیدگی تان

                                     راست قامت ایستاده اید !!!

617


بهانه ی تو

۳ نظر

616به هر بهانه تو را جستجو کنم
ز بیت هر ترانه تو را گفتگو کنم
ای که مرا سیل اشکی و غم
بیا که تو را بی سبب بهانه کنم

م-آبکناری / بهار ۹۳

گذر عمر نمی تواند خاطرات خوب و بد زندگی در ذهنها کم رنگ کند … ما آدمها خودمان را به فراموشی می زنیم !!!


روز سرد

۸ نظر

613هیچ فراموش نمی کنم
آن تابستان گرم و مرطوب را
که با نگاهی سرد

و چشمی پر ز غم

سخت‌ گریستی
و شعر خداحافظی خواندی

و من نگاهت کردم و تو رفتی

شاید ندانی که من
هنوز سرد آن روز گرمم

تابستان ۹۲/ م-آبکناری